خرید بک لینک
حسین کامرانی مشهدی: حالا میخوام از زمانی شروع کنم که جواد کامرانی شهید شد در حالی که کسی خبر نداشت و فقط پدر ایشان بود که باخبر شده بود ازطریق یکی از دوستان وهمرزمان شهید ایشان حدود3 ماه به هیچ کس نگفتند ودرون خود نگه داشتند حال اون روزهای پدرش غیر قابل وصف است. البته در این مدت برادر و خواهر بزرگ شهید موضوع را فهمیده بودند اما بروز نمیدادند زیرا پیکر مطهر شهید در چذابه و نزدیک دشمن بود وکسی نمیتوانست به آنجا برود. اصلا باید به مادر او چه میگفتند؟ میگفتند پسرت آن جوانمرد باغیرتت شهید شده و توحتی نمی توانی پیکرش را ببینی؟! نامزدش چه به اوچه میگفتند؟ میگفتند کسی که چند ماه هم نیست که با او نامزد کرده ای وحتی 1ماه هم همدیگر را ندیده ودر کنارهم نبوده اید اکنون شهید شده! کسی که مدتها انتظار امدنش را کشیده ای وحال که زمان آمدنش فرا رسیده دیگر نمی آید وتودیگر نمیتوانی اورا ببینی ؟! براستی چه میشد اگر این راز همان موقع برملا میشد؟؟! حسین عزیز با تدبیر وصلاح دید خود شرایط را تحت کنترل نگه داشت وهمه ی غم واندوه را به تنهایی در دل خود نگه داشت. بااین حال درخانواده بروز نمیداد وحتی گاهی میخندید اما چه کسی میداند در دل او چه میگذشت ...؟ دراین مدت ایشان بارها به چذابه رفته تا سرنجام در آبهایی که دشمن به آن تنگه ریخته بود پسرش را پیدا کرده وبردوش خود گذاشته و برگردانده است.(جا داره اینجا از دوست شهید تشکر کنم که به پدر شهید خبر داده و جای اورا نشان داده است. ) بالاخره باعنایت پروردگار پدر توانست پسر خودرا پیدا کند. حال به نظر شما چه میشود؟؟ پدرنگران خانواده است: همسرم چه میشود؟ عروسم چه؟ ولی خبر ندارد که مادر همه چیزرا میداند ودر این مدت خودرا آماده کرده است که این خبر را بشنود. روزی ایشان حیاط را آب وجاروکرده ومنتظر پسر خود مینشیند ولی وقتی برمیگردد حیاط را پوشیده از پرهای سفید میبیند.... همان روز است که خبر شهادت پسرش را میشنود.حسین که نگران حال همسرش است با آرامش وکم کم به او میگوید ولی خدا چنان صبری به او میدهد که بتواند داغ پسر خود را تحمل کند .به هر حال درآن روزها غوغایی بر پا بود همه از شهادت جواد عزیز متاثر شده بودند .فقط خدا میداند آن روزها چگونه گذشت وهریک ازاعضای خانواده و دوستان وآشنایان اوچه حالی داشتند.... حال بگذریم وبه بحث خودمون(پدرشهید)بپردازیم: ایشان به مسائل شرعی وحلال وحرام بودن خیلی اهمیت میدادند به دلیل اینکه کاسب بودند روی مسائل مالی خیلی حساس بودند وسراین قضیه خیلی خودخوری میکردند وهمه ی اینها دست به دست هم دادند تا پدرشهید به بیماری قلبی مبتلا شد وقلب خود را عمل کرد . اثر داروهای بیهوشی وفشار روحی وعوامل دیگر موجب شد ایشان فراموشی بگیرد .این بیماری کم کم پیشرفت کرد وروز به روز وضع ایشان بدتر وبدتر میشد. درابتدا فقط یعضی چیزها را فراموش می کردند وبعضی مطالب را مکرر تکرار می کردند اما وضع ایشان همینگونه نماند وبدتر بدتر شد. تا هم اکنون که آلزایمر این درد بی درمان بسیار پیشرفت کرده وایشان را ضعیف کرده است البته خداروشکر این بیماری قدرت بدنی ایشان را تضعیف نکرده است . با اینکه بسیار لاغر شده اند اما هنوز هم مانند قبل قوی وپرزور هستند وهیچ کس حریف ایشان نمیشود . ایشان در مچ انداختن توانایی وزور غیر قابل انکاری داشتند (ماشاا...)همیشه برنده بودند وهستند. همسر ایشان همواره در کنار او هستند وبا توجه به مریضی خودایشان فرزندان این بزرگواران به خوبی وبا عشق ومحبت به پدر ومادر خود می رسند وهیچ گاه آنها را تنها نمیگذارند. «در آخر ازهمه شما عزیزان میخواهم که برای این بزرگواران دعا کنید.»

برچسب: نویسنده: parisa تاريخ: 20 / 9 / 1392 ساعت: 21:19

صفحه بندی